تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج !). او در مدت زندگیش، 296 سکه یک سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، در خشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
منبع:مجموعه نرم افزاریLord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم." عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
فشاری که سرش به گردنش می آورد باعث می شد که جای خراش های روی گردنش شروع کند به تیر کشیدن. لب های نازکش آنقدر غرق خون بود که ورمش را هر کس می فهمید. پاهایش را به طویله میخ کوب کرده بودند. آنقدر سردش بود که درد پایش را حس نمی کرد آنقدر با سگک کمربند به پشتش کوبیده بودند که نای بلند شدن را از او بگیرد. مرد برای اولین بار در زندگی اش داشت گریه میکرد کسی در محل گریه اورا نشنیده بود . سعی میکرد خودش را تا در طویله بکشد اما پاهایش توان این کار را به او نمی داد. صورتس خسته و مأیوس بود. داشت زیر لب چیزی زمزمه می کرد کسی نمی دانست او چه می گوید. تمام بدنش بوی گند میداد. آن بی انصاف ها روی تن نهیفش خراب کاری کرده بودن ولی این نسبت به دردی که می کشید چیزی نبود. مرد همچنان گریه میکرد این کار همچنان ادامه داشت چند باری از حال میرفت و وقتی بهوش می آمد باز گریه میکرد. چندی گذشت تا مردم محل تن نیمه جانش را پیدا کردند. توی محل غوقایي بود. هر کس حرفی میزد یکی فحش میداد یکی ناله یکی هم نفرین میکرد. با هر زحمتی مرد را از طویله بیرن آوردند. مرد با چشم این سو آن سو را میگشت انگار دنبال چیزی میگشت یا چیزی را می خواست. یکی از اهالی محل داد زد اینجاست اینجاست پیدایش کردم آن جلو سی متری طویله جسد بیجان و عریان زنش افتاده بود در حالی که به او بی رحمانه تجاوز شده بود. مرد میگریست نه برای درد خود نه برای مرگ هسرش بلکه برای برای آن بی انصاف ها می گریست که برای مقداری پول این کار را با او کرده بودند.
منبع: مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
که چند بار تصميم گرفتم عطايش را به لقايش ببخشم و بروم. هروله جماعت براي پيدا کردن صفي کوتاه تر و انتخاب غذاها با صداي بلند که شايد اشتهاشان را بيشتر باز مي کرد هم بر شلوغي آنجا مي افزود. اتاق کناري که با شيشه، ديوارش کرده بودند و بچه ها با اسباب بازي هاي مک دونالدي بازي مي کردند آنقدر صدا توليد کرده بود که صداي ملچ و مولوچ بزرگترها و آروقهاشان تقريبا بنظر نمي رسيد. بچهها مي خنديدند و از سرسره پايين مي آمدند.
چيزي که من هرچه فکر مي کردم دليلي براي آنهمه خنديدنش نمي يافتم. ترجيح دادم حواسم بيشتر به صداي خوردن بزرگترها باشد که درکش برايم خيلي راحت تر بود.
نفر جلوييام مردي بود ميان سال که دختر بچه دو سه سالهاش را بغل گرفته بود. دخترک سرش را روي شانه پدر ول کرده بود و با حسرت به اتاق شيشهاي نگاه مي کرد. احساس کردم تمام آرزويش از اين دنيا، تنها بودن در آن اتاق است. تمام حواسش به صداي بچه ها بود و خنده هاشان. اما تلاشي هم براي ملحق شدن به جمع آنها نمي کرد.
شايد هم قبلا تلاشهايش را براي رسيدن به تنها آرزويش در اين عالم کرده و ثمره اش تنها نصيحت هاي آمرانه پدر بوده. دلم مي خواست آرزويش را براورده کنم. چه جرمي کرده که بايد از حالا صداي خوردن و آروق زدن بزرگترها را بشنود ؟ با خودم خيلي کلنجار رفتم و بالاخره تقه اي روي شانه مرد ميان سال زدم. لبخندي مصنوعي روي صورتم کاشتم و همچنان که با انگشت اشاره اتاق شيشه اي را نشان مي دادم گفتم:
"بزار بره بازي كنه"
دخترک سرش را برداشت و از جهت انگشت منظورم را فهميد. خوشش آمده بود که کسي هم توي عالم آدم گنده ها برايش شده غول چراغ جادو. اما پدر با نگاهي دلهره وار به اتاق و شلوغي آن تنها به گفتن "نه متشكرم" بسنده کرد.
حالا ديگر دختر تنها، من را نگاه ميکرد. لبخندي زدم، با لبخندي پاسخ داد. شروع کردم به ادا دراوردن. چشمم را چپ مي کردم. لبو لوچهام را بالا و پايين مي کردم. گردنم را مي چرخاندم. دخترک هم بلند بلند مي خنديد. آنقدر که چند بار نفسش بالا نيامد. حسابي جو گير شده بودم. بالا و پايين مي پريدم. فقط چشمان او برايم مهم بود. برايم اهميتي نداشت چشمان بزرگتري که دارند از تعجب گرد مي شوند. دخترک هم با معرفت بود. بلند بلند مي خنديد و نگاهش را بر نمي داشت و وقتي آرام مي شدم با صدايي دوباره من را به ادامه دلقک بازي تشويق مي کرد.
نوبت به آنها رسيد. مرد ميانسال غذا را گرفت و رفت گوشه اي نشست. اما هنوز دخترک نگاهش دنبال من بود. من از همان جا برايش ادا مي فرستادم و او هم آنقدر بلند مي خنديد که بتوانم صدايش را بشنوم. هات داگم را که گرفتم رفتم و روي صندلي کناريشان نشستم. دخترک خوشحال شد که کنارش آمدم. دست بردار نبودم. يک لقمه ساندويچ و چهار پنج دقيقه ادا و مسخره بازي براي دخترک. پدرش هم از فرصت استفاده مي کرد و بزور توي دهان دخترش سيب زميني سرخ کرده مي چپاند و با لبخندي هم اعلام رضايت مي کرد.
تقريبا انتهاي غذايم بود که دخترک آرام شد. انگشتش را طرف صورتم گرفت و خيلي جدي نگاهم کرد. دوباره ادا درآوردم ولي نخنديد و انگشتش را گذاشت دهانش. وقتي بر مسخره بازي اصرار مي کردم اعصابش خرد مي شد. انگشت اشاره اش را طرف صورتم پرت مي کرد و دوباره توي دهانش مي گذاشت. گيج شده بودم. تمام اداهايي که تا چند لحظه پيش با آنها صداي خنده اش رستوران را برداشته بود کمترين تاثيري رويش نداشت. اصرار دخترک بر نشان دادن انگشت اشاره و بعد گذاشتنش در دهان بيشتر شده بود. نمي فهميدم چه مي خواهد. به فکرم رسيد که شايد منظورش خوردن کمي از غذاي من باشد. يک دانه سيب زميني سرخ کرده بردم سمت صورتش ولي با پشت دست روي زمين انداخت. چيزهايي مي گفت. شايد به همان زبان عالم زر که ديگر يادم رفته بود. احتمالا فحش هم ميداده که چرا نمي فهمم زبانش را و يا چرا يادم رفته زبان مادري ام را.
حواسم را جمع کردم که چه ارتباطي بين انگشت اشاره و دهان وجود دارد. توي افکارم کمي گشتم و يک چيز ديگر يافتم. شايد مي خواهد ببوستم؟ با خنده زير لب گفتم:
شنيده بودم دختراي امروزي زود به بلوغ فکري ميرسن اما ديگه نه تو سن و سال تو.
ولي چاره اي هم نداشتم معتاد صداي خنده هايش شده بودم. حتي به قيمت نظاره کردن چشمهاي بزرگترها. صورتم را نزديک لبانش کردم آنقدر که دم و بازدم سريعش را روي گونه هايم حس مي کردم. دخترک کمي مات مانده بود و بعد از چند ثانيه اصرار من بر نگه داشتن گونه هايم در کنار لبش، دو دستش را بالا آورد و چنان کوبيد روي سرم که از درد دستش گريه اش بلند شد.بيچاره شوهرش...
مرد ميان سال هم با نگاهي ابراز معذرت خواهي کرد. و با چند بار بالا و پايين انداختن دخترک در بغلش دوباره آرامش کرد. دخترک هم سرش را ول کرد روي شانه پدر. سرم را بردم پايين و دوباره کمي ادا دراوردم اما دخترک اعتنايي نمي کرد. اي کاش مي دانستم که آرزوي الانش از دنياي آدم گنده ها چيست که برايش براورده کنم. به هر قيمتي. اما نمي فهميدم. غذايم هم تقريبا تمام شده بود. لقمه آخر انگار زهر مار بود که با زور نوشابه فرستادمش پايين. بلند شدم. از صداي حرکت صندلي دخترک متوجه خيال رفتنم شد. سرش را بلند کرد. توي صورتش نگراني موج ميزد. انگار تمام غصه هاي عالم در دل کوچکش خانه کرده اند. لبانش نشان مي داد بزحمت دارد بغضش را نگه مي دارد که دوباره بالا و پايين رفتنها در بغل پدرش را تحمل نکند. با نااميدي و التماس دوباره انگشت اشاره اش را بطرف صورتم گرفت و بعد هم در دهانش گذاشت. ديگر نمي توانستم تحمل کنم. احساس گناهي مثل همان گناههاي دنياي آدم گنده ها؛ داشت بيچاره ام مي کرد. بسرعت به سمت درب خروج رفتم. سنگيني فشار بدرقه چشمان دخترک را به خوبي روي شانه هايم احساس مي کردم. در را که باز کردم صداي گريه اش بلند شد. اما بهتر ديدم با همان پرتابهاي توي بغل پدرش آرام شود.
عرض خيابان را بدون توجه به بوقهاي ممتد و داد و بيدادهاي راننده ها رد کردم. بايد زودتر از آنجا دور مي شدم. اولين اتوبوس را بدون توجه به مقصد سوار شدم و روي صندلي کنار پنجره تنم را ول کردم. سرم را گرم دنياي آدم بزرگها کردم، شايد که يادم برود انگشت کوچک اشاره اش را. شيشه تميز بود. آنقدر سابيده بودندش که راحت مي توانستم مثل آينه خودم را در آن ببينم. و ديدم...
ديدم آنچه را که دخترک آنهمه نگرانش بود. انگشت اشاره ام را بالا آوردم. لکه سس گوجه فرنگي را از چانه ام گرفتم و توي دهانم گذاشتم.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد...
چون در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
نتيجه:هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود